رادینرادین، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره

وبلاگ آقای نی نی

آیا چرا

آیا چرا؟! آیا تا به حال گزارشی رویت شده مبنی بر این که مادری وارد دستشویی یا حمام شده باشد و دیگر هرگز بازنگشته باشد؟! نه؟! پس چرا این بچه‌ها پشت در دستشویی و حمام این طوری ضجه می‌زنند؟!!     برگرفته از وبلاگ روزهای مادری . نوشته خانم مصطفی زاده ...
20 مهر 1392

آشپزی

همیشه دوست داشتم یک کافی شاپ داشته باشم پر از آدمهای روشنفکر  که روی صندلی های لهستانی بنشینند و قهوه سفارش دهند . پر از دوستان واقعی که وقت نشستن پشت میز به هم هدیه های کوچک می دهند. پراز مریم و حمید که یکی پاستا سبزیجات سفارش دهد و دیگری هم پاستا با مرغ و در آخر هم یک برش چیز کیک . بعدترها که تو به جمع ما پیوستی متوجه شدم که دنیای شلوغ و ذهن گرفتار من بهتر است رویای کافی شاپ را به فراموشی بسپارد. بعدترها آرزو کرده ام که تو آشپزقابلی شوی. برای خودت کشو ادویه جات عجیب و غریب و قابلمه های رنگارنگ داشته باشی و از تمام کابینتها و آشپزخانه خصوصی من سربیاوری. حتی فکر کرده ام که با آن پیش بند گل گلی اگر قدت بلند شود چه قیافه ای ...
20 مهر 1392

سم خالص

روزنامه رو ورق می زنم و از توش شماره سم پاشی رو برمی دارم . از همونا که نوشته سم پاشی تضمینی بدون بو 100 درصد. پشت خط یه آقای احتمالا جوانی است که ازش می پرسم سم برای فروش دارند و اون تایید می کنه که دارند. می پرسه : می خواین خودتون بزنین جواب: بله . من رشته ام کشاورزیه و خودم اینکارو می کنم . فقط سمی می خوام که زود اثر کنه و خالص باشه فروشنده: خالص که نمی تونیم بدیم. جواب: چطور؟ فروشنده : طبق قوانین اداره بهداشت و....ما با کمی آب قاطی می کنیم و از خلوص در می آریم مطمئنم که چنین قانونی وجود نداره ! جواب: ولی اینطوری که خوب اثر نمی کنه . من می خوام به سرعت اثر کنه .به هیچ عنوان بو نداشته باشه و خلوصش برام مهمه ...
25 مرداد 1392

تولد

در تاریکی چشمانت را جستم در تاریکی چشمانت را یافتم و شبم پر ستاره شد تو را صدا کردم در تاریکی شبها دلم صدایت کرد و تو با طنین صدایم به سویم آمدی من با چشمها و لبانت انس گرفتم با تنت انس گرفتم چیزی در من فروکش کرد چیزی در من شکفت من دوباره در گهواره ی کودکی خویش به خواب رفتم و لبخند آن زمانم را باز یافتم  در من شک لانه کرده بود دستهای تو چون چشمه ای به سوی من جاری شد و من تازه شدم من یقین کردم ای دل آویز من ای یقین... من با بدی قهرم و تو را بسان روزی بزرگ آواز می خوانم صدایت می زنم گوش بده قلبم صدایت می زند شب گرداگردم حصار کشیده است و من...
21 مرداد 1392

زرررررررررررررد

می خوام ناخونامو لاک بزنم . مرتب و دقیق . مث وقتایی که می دی ناخوناتو لاک بزنن و میلیمتر نمی زنه از مرتبی. همین طوری که مشغولم آقای نی نی می پره پشتم و شروع می کنه به بالاو پایین پریدن . فرچه پر از لاک روی هوا معلق مونده و چشم من به قالی زیر پام خیره شده.....چند ثانیه ای نمی گذره که می آد پایین و لاک قرمزو از روی میز برمی داره و بلند می گه : زررررد! بهش می گم این قرمزه. قرررررمز. نگاهش می کنه و بعد انگار که کشف مهمی کرده لاک صورتی رو برمی داره و با خوشحالی فریاد می زنه : زررررررررررد. بهش می گم : می خوای ناخوناتو لاک بزنم ؟ آره می خواد ....لاک  ناخونای آترینا کوچولوی همسایه پایینی همیشه توجهشو جلب کرده . چند دقیقه بعد پسرم مقابلم نشسته...
7 مرداد 1392

چقدر زود

چقدر زود بزرگ شدی رادین....چقدر زود دستانم را رها کردی. چقدر زود بدون من ایستادی و قدم برداشتی . گاهی فکر می کنم چند بار دیگر با هم توی یک ماشین می نشینیم و به پارک می رویم؟ اصلا مگر چند صبح دیگر مرا به خاطر یک بستنی داخل فریزر با شک و احتیاط بیدار می کنی؟مگر چند بار دیگر برای آوردن توپت از زیر میز به من رو می اندازی؟..می دانم زودتر از آنچه که حدسش را بزنم کنار در مدرسه می ایستم تا تو را به معلمت بسپارم...چقدر زود برای رفتن به دانشگاه با تو وداع می کنم . چقدر زود دست نرم و پنبه ای تو را در دستان کسی می گذارم که عاشقش باشی. چقدر زود بدون من از خانه بیرون می روی. بدون من سفر خواهی کرد....بدون من زندگی خواهی کرد. .....دیگر صدای مامان...
16 تير 1392

خامه عسلی

مثل خامه با عسل که روی نون تازه قاق بکشند و صبح یه روز خوب برات بیارن . بعد تو چشماتو ببندی و گاز بزنی و با تمام وجود حس کنی که چقدر چقدر چقدر عالی و لذت بخشه...می دونی چیه ؟ تو دقیقا همونی . خامه عسل روی نون قاق...شیرین و دلپذیر. پر از حس های خوب که یه دفعه سراغ آدم می آن .پر از ناپرهیزیهای دلچسب و دوست داشتنی .حتی از وقتی نی نی بودی زیر گردنت بوی خوب خامه عسل می داد . تو دقیقا خود خودشی . رادین خامه عسلی....رادین خامه عسلی من.رادین خامه عسلی ما ...
9 تير 1392

آرایشگاه کودک

بالاخره به توصیه دیگران آقای نی نی رو برداشتیم و بردیم آرایشگاه کودک.یه جای کوچولو پر از بادکنکهایی که بادشون خالی شده بود و سرسره ای که پر از موهای کوتاه شده قدیمی بود و صندلی پر موتر از سرسره با کلی اسباب بازی های زهوار در رفته ای که کل هنرشون این بود که با دست چرخشون می چرخید و البته برای آقای نی نی این چرخیدنها مثل تغییر مداوم روز و شبه واسه ما که بهش عادت داریم. بگذریم . نی نی که وارد شد اول حواسش به یه توپ که شکل بن تن داشت پرت شد و احتمالا با خودش پرسید بن تن که الان خونه بود اینجا چی کار می کنه ! یه کم که حواسش سر جاش اومد یه نگاهی به آدما و آقای آرایشگر که سعی می کرد با لبهاش شکلای مسخره در بیاره و به نظر من اصلا هم با مزه نبود (نی...
26 خرداد 1392

دغدغه

چقدر این بچه ریزه....چرا هنوز حرف نمی زنه بچه فلانی کامل جمله می گه  تازه ....هم از این کوچیکتره......این چرا وقتی راه می ره پاهاشو اینجوری می ذاره.......چرا غذاهات اینجوریه.....هنوز جیششو نمی گه ؟ از بیست روزگی باید بچه رو سرپا گرفت! باید با بچه کار کرد.... این روزها این جملات را زیاد می شنوم و چون عادت ندارم دلایل و کارهایم را برای دیگران همان موقع توضیح دهم و اصطلاحا توی پرشان بزنم ، قیافه ام مانند احمق ها می شود و زبانم بسته می شود و البته فشارخونم از این همه حماقت بالا می رود . اما واقعیت این است که آن قدرها هم از مرحله پرت نیستم و معنی پنهان این جملات را کم و بیش می دانم . در واقع می دانم که پشت این جملات مودبانه ، توانایی من...
19 خرداد 1392